تبليغاتX
...حرف هایی از جنس نگفتن...

اگه اومدی اینجا که حرف های منو بخونی بیا به این وبلاگ:

 

WWW.fatemeh-t70.blogfa.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 4:40 به قلم فاطمه |

کوه ها با هم اند و تنهایند

هم چو ما، با همان ِ تنهایان

                                         " شاملو"

+ نوشته شده در جمعه 29 مرداد1389ساعت 7:1 به قلم فاطمه |

به یاد تابستونای سال های پیش... نیمه شب و وب نویسی...( البته هنوز که تابستون نیمده... ولی امیدوارم در آغازش آرزوی نیومدنش رو نکنم... منظورم ۱۰ و ۱۱ تیره....!)

گاهی فکر می کنم چقدر خوبه که سال تولدم رنده و سریع می تونم حساب کنم که چه سالی چند سال قبل یا چند سال بعده منه...( منظورم مثله اینه ۱۳۶۰و۱۳۷۰ و ۱۳۸۰....حالا اگه گفتی من کدومشونم؟!!!) 

حتی وقتی سن خودم رو یادم میره... ( حالا فکر نکنید با یه پیر زن طرفیدا...!!!)

راستش می دونم شاید بی ادبی باشه به کسایی که میان به وبم و نظر میدن... شاید اگه یکی این حرف رو به من بزنه من کلی ناراحت شم و دیگه پامو طرفای وبش نذارم... ولی از کسایی که برای اولین باره که میان به وبم می خواستم که اگه واقعا نظری راجع به مطلبم دارن بدن... راستش خوشم نمیاد می ان و سلام احوالپرسی می کنن و یه پیشنهاد واسه تبادل لینک می دن و می رن ...احساس می کنم وبم کمترین ارزشی واسشون نداره... پس یا نظر نده...یا اگه میدی راجع به مطلبم یاشه...

خواهشا هم در نظرای خصوصیتون شماره ندین!!!!!

این حرفایی که زدم مطلقا راجع به دوستام نبود شماها به خودتون نگیریدااا....

یه چیز دیگه... وقتی نظر میدی سعی کن از اون آدمکها در جای خودش و اگه واقعا احساست می گه استفاده کن مثله :وو....

فکر کنم عمرا اگه کسی اینجا نظر بده...! ولی دیگه... همینه که هست ( می خواستم بگم به خوبی خودتون ببخشید یهو این به ذهنم اومد که همه بد هستن مگه خلافش ثابت شه!!!)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 خرداد1389ساعت 4:28 به قلم فاطمه |

بعد از مدت ها سلام...( هر چند می دونم اینجا کسی جواب سلام نمیده!)

.

.

.

دوستا بی وفا شدن...من هم... گناهشو انداختم گردن زمونه...همین!

+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 2:1 به قلم فاطمه |

سلام... سلامم بوی تازگی میده نه؟ اومدم بگم سالمه سالمم خدا رو شکر... از دوستانی هم که نگرانم شده بودم واقعا معذرت می خوام... من تا یه سال دیگه سرم خیلی شلوغه... آبی جونم مرسی ازت که فراموشم نکردی... ساناز جونم تو هم هنوز یادمه...حتی نظرایی که واسم گذاشته بودی... اگه می بینید جوتب نظراتون رو نمیدم واسه اینه که نمی تونم تو وبلاگاتون نظر بدم! ولی بدونید که الان که اینجام به وبلاگ ها سر زدم... راستی آبی جون نوشته بودی دلم نبودن می خواهد... می خوام بگم که بودن خیلی قشنگه...ولی هیچ کدوم از ما نمی فهمیم معنی واقعی بودن چیه! تا بعد که ایشالا خیلی دور نیست خداحافظ!

+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 15:48 به قلم فاطمه |

سلام دوستان...

البته می دونم اینقدر دیر به اینجا سر زدم که شاید همه ی دوستام رو از دست داده باشم... البته اگه بشه گفت "دوست"!

دلم نمی خواد از اتفاقای بدی که این چند وقته واسم افتاده حرفی بزنم...هر شب گریه...هر شب کلی فکر و خیال...گاهی اوقات احساس می کردم از شدت غم و قصه نفسم بالا نمی آد...

بگذریم...زیاد مهم نیست...بالاخره همیشه روزگار وفا نمی کنه...کی فکرشو می کرد من و اون شوخی شوخی از هم جدا شیم...اینقدر جدی...!

اومدم اینو بگم و برم:

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست...

  اما نه...

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم که در آن نتوانند مرا درد جدایی  بدهند..درد فراق!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 19:28 به قلم فاطمه |

احساسه یکنواختی می کنم!

دنباله یه تغییر بزرگم...خیلی بزرگ... کاش این دفه بر عکس دفه های پیش مصمم تر باشم!

الان از بیرون بر میگردم! تهران شده کثافت خونه! یه آشغال دونیه به تمام معنا!

این نظریه رو شنیده بودین:     همه برای همه

چقدر باهاش موافقی ؟! من که حالم ازش به هم می خوره!

این نظر یه آینده نگره که الان دقیقا داره به وقوع می پیونده...

حیا و انسانیت جای خودشونو به شهوت و حیوانیت داده!

این که می گن انسان حیوان ناطقه بد هم نمی گن!

خدا به داد همه برسه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:18 به قلم فاطمه |

حرف هايي هست براي گفتن

كه اگر گوشي نبود، نمي گوییم

حرف هايي هم هست براي نگفتن

حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند

و سرمايه ي ماورائی هر كسي به اندازه ي

حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

حرف هاي بي قرار و طاقت فرسا

كه همچون زبانه هاي بي تاب آتشند

كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند

اينان در جستجوي مخاطب خويشند

اگر يافتند آرام مي گيرند

و اگر نيافتند، روح را از درون به آتش مي كشند

و خدا براي نگفتن، حرف هاي بسيار داشت

درونش از آن ها سرشار بود

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هيچ نبود

در نبودن، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر كسي گمشده اي دارد

و خدا گمشده اي داشت

" دکترعلی شریعتی"

Home
Email
Night Skin